غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

146

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

از حجلهء ناز روى بجوار مغفرت پادشاه بىنياز آوردند و بقول امام يافعى همدرين سال آتش مخالفت ميان عبد الملك بن مروان و عمرو بن سعيد الاشدق اشتعال يافت و عمرو بشمشير غدر عبد الملك مقتول شده بعالم آخرت شتافت ذكر مخالفتى كه ميان عمرو بن سعيد و عبد الملك واقع گرديد و بيان لشكر كشيدن عبد الملك بجانب عراق عرب و كشته شدن ابراهيم بن مالك و مصعب عمرو بن سعيد كه معروف است باشدق بعظم شان و ثروت از ساير اعيان بنى اميه امتياز داشت و مروان در مبادى حكومت خويش آثار عناد در بشرهء او مشاهده كرده گفت كه من پيرم و عنقريب ميميرم و بعد از فوت من هيچكس در امر سلطنت با تو منازعت نخواهد كرد خاطر پريشان مدار و روى بشاه راه موافقت آر و عمرو به اين كلمات واهى مبتهج و مباهى گشته نسبت بمروان شرايط هوادارى و جانسپارى آورد تا ملك شام بر او قرار يافت و مروان نيز طريق وفاق مسلوك داشته عمرو را به نيابت خويش حاكم دمشق گردانيد اما چون مروان بخلاف تصور عبد الملك را ولىعهد ساخته جان به مالك دوزخ سپرد عمرو بن سعيد دل بر مخالفت قرار داده منتهز فرصت مىبود و عبد الملك در اواخر سنهء ثمان و ستين يا سنهء تسع و ستين به قصد محاربهء مصعب متوجه عراق عرب گشته عمرو را در دمشق بخلافت خود مقرر كرد و عمرو در غيبت او داعيهء استقلال نموده بدعوى خلافت مشغول شد و عبد الملك در اثناء راه از اين معنى وقوف يافته دفع دشمن خانگى اولى دانست و طبل مراجعت كوفته عمرو در دمشق متحصن گرديد و عبد الملك آغاز محاصره كرده بعد از انقضاء چهار ماه مهم بمصالحه انجاميد برين موجب كه عبد الملك و عمرو در امر خلافت باهم شريك بوده عبد الملك بامامت پردازد و عمرو ضبط اموال ديوانى را وجهه همت سازد آنگاه عمرو ابواب اتفاق مفتوح گردانيده بىتحاشا بسرانجام مهام جهانبانى قيام و اقدام مينمود و عبد الملك نيز بحسب ظاهر حرمت او را رعايت ميفرمود و بنابر روايت اول در سنهء ثمان و ستين و بروايت ثانى فى سنهء تسع و ستين عبد الملك خاطر بر اخذ و قتل عمرو داده كس بطلب او فرستاد و عمرو قصد رفتن كرده برادرش يحيى بن سعيد گفت امروز نزد عبد الملك مرو كه خاطرم دغدغه دارد عمرو گفت دل قوى دار كه اگر عبد الملك مرا در خواب يابد بيدار نتواند كرد يحيى گفت بارى جيبهء در زير جامه بپوش و طريقهء حزم مرعى دار و عمرو بقول برادر مهربان خود عمل نموده با صد كس از خواص بقصر امارت شتافت و چون بدر خانهء عبد الملك رسيد او را تنها باندرون گذاشتند و عبد الملك در آنخلوت ببهانهء آنكه در وقت مخالفت سوگند خورده‌ام كه غل بر گردن تو نهم و اكنون ميخواهم كه سوگند من راست شود غلى بر گردن عمرو نهاد و مقارن آن حال آواز بانك نماز برآمده عبد الملك متوجه مسجد شد و برادر خويش عبد العزيز را گفت كه عمرو را بقتل